0

طبقه بندی آرشیو

به نام خدا

دیروز اتفاق عجیبی افتاد. من داشتم یک پلان خشک و خالی با خطوط بیروح و سفید فضای کد را با چشم دیگری نگاه می کردم


پلان مشخص نبود فقط روف پلان و ابعاد. اما من در تمام فضاهای خانه حرکت کردم. از زنگ بلبلی در تا دالان... دالان دری در سمت چپ داشت و در دیگری در انتهای سمت راستش. انتهای سمت چپ دالان می رسید به حیاط. درِ سمت راست، درِ اتاق بادگیر بود. اتاقی خنک و تاریک. همین تاریکی و سایه روشن هایی که تابستان روی کف اتاق می افتاد اسرارآمیزش می کرد برای من که اصولا کودک خیال پردازی بودم. درِ سمت چپ که حدودا میانه های دالان بود به اتاقی باز می شد که بخش اصلی زندگی روزمره در آن می گذشت. یک پنجره بزرگ رو به حیاط داشت با یک طاقچه وسیع پشتش. آنقدر وسیع که من دست کم تا 8-9 سالگی به راحتی روی آن چهارزانو می نشستم رو به حیاط و حوض آب و درخت های انار را نگاه می کردم. قوطی های فلزی چای کلکته و سبدی پر از استکان و گاهی هم سماور از جمله چیزهایی است که در تصویر ذهنی من از آن طاقچه به جا مانده است. اتاق دو در دیگر هم داشت که یکی در ضلع روبروی همان درِ دالان قرار می گرفت و به اتاق مستطیل شکلی باز می شد که مهمانخانه بود با یک طاقچه عریض که رویش همیشه یک ساعت، یک قرآن، چند تا عکس و خرت و پرت های دیگری بود که چون قدم نمی رسید هرگز کنجکاویم را ارضا نکرد تا دقیق بدانم. درِ دیگر رو به ایوان باز می شد که روبرویش در آنطرف ایوان یک اتاق دیگر بود احتمالا مشابه همین اتاق که همیشه خدا درش بسته بود و از حیاط که به شیشه هایش نگاه می کردی پشتش آجرگذاشته بودند. ایوان 2 پله می خورد تا به حیاط می رسید. سمت چپ در کنج، یک آشپزخانه با دیوارهای سیاه بود که تنور هیزمی داشت و گاهی در زمان های مشخصی نان پزی می آمد و نان های محلی در آن می پخت. به جز آن عملا غیر قابل استفاده بود و جز یک سری وسایل که سالهاست از یاد رفته اند چیز دیگری در آن نبود. اما در کل جای خوبی بود برای قایم شدن! البته اگر دیوارهای سیاه و بوی چوب سوخته و صدای گاه بیگاه چوب های خشک نمی ترساندت!

 

 

در سمت چپ حیاط غیر از آشپزخانه یک مجموعه دیگر هم بود که نسبت به کل خانه چند سالی تازه ساز تر بود. یک هال کوچک با دو اتاق که خودم یک بار توی اتاق سمت راستی اش زیر لحاف تشک ها 2 عقرب زرد دیدم! اتاق سمت چپ هم گاهی کرسی می گذاشتند و می خزیدیم زیر کرسی تا سوز سرما از یادمان برود و در آمدن از زیر کرسی در روزهای سرد زمستان واقعا همت می خواست!


سمت راست حیاط یک دیوار صلب بود. درست یادم نیست که یک پنجره هم داشت یا نه. پنجره ای که احتمالا می شد یکی از پنجره های مهمان خانه اتاق های آنوری. اما یک پنجره کوچک و تاریک نزدیک زمین یادم هست که مربوط به زیرزمینی می شد که هیچ یادم نمی آید دیده باشم. درست بالای همین پنجره یک بوته گل اناری بود که بینوا از دست ما در آسایش نبود و ما دست کم هر بار، نفری 10 تا از گل هایش را می چیدیم و تک تک به انگشت می کردیم و ادای جادوگران پیری را در می آوریم که کاری جز ترساندن بقیه ندارند! حوضی وسط حیاط بود که خیلی وقت ها ساعت ها برای تمیز کردنش وقت می گذاشتیم. بعد با ترفند های بسیار چاهش را می بستیم، شیرش را باز می کردیم و چند ساعت صبوری می کردیم تا لبریز شود از آب . اگر روز خیلی گرمی نبود باید بیشتر منتظر می ماندیم تا آب حوض از گرمای خورشید گرم شود و بعد ساعت ها آب تنی و شوخی و بازی. و آب حوض وقتی بدن ما خسته و کوفته شده بود دیگر عملا خالی شده بود و کاشی ها و باغچه های حیاط سیراب! در انتهای سمت چپ هم یک مجموعه دیگر بود که 2 تا پله بلند می خورد و به یک ایوان می رسید. ایوان به یک هال باز می شد با یک اتاق و بعد آن یک نشیمن بود که در آشپزخانه به آن باز می شد و دری که به کوچه کناری باز می شد. یک مهمان خانه هم در انتهای نشیمن بود که حدس می زنم آن پنجره ای که نمی دانم نزدیک گل اناری بود یا نه مربوط به همین قسمت خانه باشد.  

در انتهای حیاط باغی بود پر از درختان انار و انگور. گمانم انجیر و زردآلو هم داشت. درختی را یادم هست که پیر بود اما تنومند. یکی از شاخه هایش تا نزدیک زمین آمده بود و پیچ خورده بود و این شاخه تاب طبیعی ما بود.

دیروز تمام این خاطرات و البته با جزئیات خیلی بیشتر که شامل صدا ها، عطر ها، طعم ها، رنگ ها و خیلی چیز های دیگر می شد در خاطرم زنده شد. مادربزرگم را به خاطر آوردم که 17 سال پیش از دنیا رفت. که صبح ها برایمان زرده تخم مرغ با شکر درست می کرد. با قاشق آنقدر هم می زد که یک مخلوط همگن شیرین با رنگ زرد روشن درست می شد و ما چقدر دوست داشتیم این صبحانه ساده ی مقوی را. قالیچه روی ایوان یادم آمد که روی آن می نشست و سماور در کنارش، برای تک تک مان چایی می ریخت در استکان. پرده های تور اتاق ها یادم آمد، سقف گنبدی اتاق ها و بام کاهگلی که ما یکبار رویش رفتیم تا مراسم تعزیه زنی عاشورا را نگاه کنیم و هیئت ها و دسته عزاداران و تعزیه خوانانی که با این که شاید 30 سال از فوت پدربزرگم می گذشت هنوز هم به احترام پدر بزرگم که مرد بزرگ و خوشنامی بود جلوی خانه مادربزرگ از حرکت باز می ایستادند و قسمت عمده ای از مراسم را درست همان جا، ایستاده انجام می دادند.

دیروز من با دیدن روف پلان خانه ای پر از خاطره، تمام این خاطرات به یادم آمد، با این که دیگر مادربزرگی نیست، آشپزخانه دود گرفته و تنورش نیست، خانه دیگر بادگیری ندارد و نمی دانم شاید بوته گل اناری هم دیگر هرگز نباشد. تمام این خاطرات را خط هایی سفید و بیروح برایم زنده کردند تا یک بار دیگر بدانم ارزش یک بنای ماندگار نه به این خطوط که به خاطراتی است که در ذهن آدم ها به جا خواهند گذاشت.

 

بیشتر بخوانید: A.M.P.B

برچسب ها:

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

انواع عضویت
پنل کاربری