0

دلنوشته ای پیرامون کوچه پس کوچه های بافت سنتی کاشان که تنها و مهجور مانده اند.

مهندس محسن گلکار

نویسنده : مهندس محسن گلکار

 

 

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

بافت سنتی کاشان

 

گلبهی چهره اش ؛ غریب بود.

زردی ، میزبان.

رخش چروک چروک،

نه،

چاک چاک شده بود.

 قدش خمیده ، تنش عریان ، افزیرش نمایان،

 سر به پایین و کاهش از گل جدا.

چشم کاه ها به آسمان دوخته شده بود و دست نیاز به آستان حضرت دوست ، دراز؛

 گرمی دست نسیم روشنی بخش دل غم زده آن ها بود.

همه رنجور ، همه دلخور ، زیر لب میخواندند :

           ما ز یاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آنچه میپنداشتیم.    

تنها ، قدرش را نسیم میدانست.

 افلاکیان را با خود میبرد؛ خاکیان را پاک میکرد.

لایق باشی همسفر میشوی، نه ، دیداره دوباره ؛ امید به خدا ، خود را پاک کن ، همراه میشوی.

سفر از خاک به نیستی؛ بس عظیم است ؛ هر چه از خاک بری تر، وصل نزدیک تر است.

با کاه ، خاک ریشه همراه میشود؛ همراهند و هم دل . همراهی این دو ، سنگینی عشق کهنی را به دوش میکشید.

عزیمت، بوی زوال میداد ؛

 لک و لک ، لایه لایه ،همه رفتند ؛

 خاک و کاه ، کاه ، خاک تنها همه رفتند؛ از بس بودند .

دریا دریا بی مهری سرازیرشان بود .

صندوقه هایش حافظ نفس مردان خدا بود . مهر و موم ، نبود .شُشَش ناقص شده بود ؛ به طمع گنج ، شاید.

دم که از جا برخاست ، رفته رفته همه همراه شدند ؛

این عزیمت حاصل از بودن و بودن و چرا بودن وبودن، می بود.

همه رفتند ، با باد ، با آب ،با دست، با فکر مزاحم ، همه رفتند.

 تک و توک ، تک بنایی هم هست که دم ارباب خضوع ، حافظ آن ها است.

 در درون طاقش ، صندوقش، خشت به خشت هر یکی با نامش مستقر گردیدند؛

 مثل امروز نبود ، که بدو ، کار امروز عقب افتادست ؛ تا نجنبی ز زر و سیم نگویم سخنی.

چهره اش نالان بود ؛

چهره اش در دل حوض از تزلزل میگفت؛ تکه سنگی چهره اش را بشکست؛

 ماهیان در دل حوض از قرار افتادند ، پی هم میگشتند ، شاید خبری در راه است.

آبی حوض سیاه ؛ حال و اوضاع پیر در دل حوض عیان.

پایه هایش از ضعف، ناله ای سر دادند ؛

 پیش در آمد میرفت ، نرسیده به کلام ، نعره ای بود که از بام بلند ، نفسم را در دم ، زندانی کرد؛

 دو تویزه همدگر را در آغوش کشیدند؛ گریان .

قوسی از جنس خشت ، همنشین ما بود ؛

قدمتش عهد صفا بود که مردم همه دانا ، همه پاک ، همه یکسان بودند؛

همه از رهگذران ، چه غریب و آشنا ، تک سلامی طلب میکردند.

گرد و خاکی به هوا بود ، به سرها بنشست ؛ کاه ها هم .

من در آنجا بودم ، حکمتش دانستم.

من یکی بودم و آن ها صدها ؛

لبخند به لب ، بیلی در دست ؛ که برون باید برد مشتی از خاک و خشت؛

که زمین آنجا از برای ماشین بکر جایی باشد.

روی خود گرداندم .

نفسم ،گُه گداری، در درون قفس زندگی ام، محبوس است.

زندگی با این ها لطفی ندارد ؛ میگفت : پیر کو ؛ کو احترام.

از گذر با اندوهی فراوان من گذشتم ؛ پله های بازار یک به یک طی میشد. پله آخر بود که موذن روحم را، به دعایی که از بالا بود ،صیقل داد:

 

توکلت علی الحی الذی لا یموت

          والحمد لله الذی لم یتخذ صاحبة ولا ولدا

                   و لم یکن له شریک فی الملک

                              و لم یکن له ولی   و   کبره تکبیرا.

 

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

انواع عضویت
پنل کاربری