پیشه های قدیم و صنعت جدید

رنه گنون



تقابل موجود میان پیشه های قدیم و صنعت جدید در حقیقت، مورد خاص و کاربرد دیگری از تقابل موجود میان دو دیدگاه کیفی و کمی است که یکی در پیشه های قدیم و دیگری در صنعت جدید غلبه دارد.برای پی بردن به این تقابل ، نخست باید توجه داشت که تمیزی میان هنر ها ( یا صناعات) و پیشه ها (یا حرف) یا میان هنرمند و صنعتگر ، خود پدیده ایست یالاخص امروزین و گویی ناشی از انحراف و انحطاطی است که در همه امور بینش غیر سنتی  را جانشین بینش سنتی کرده است. در نظر قدما، «هنرور» بدون تفاوت به  پیشه ور و هنرمند هر دو اطلاق می شد؛ اما به راستی ، مقصود آنان، از این کلمه ،هنرمند و پیشه ور به معنای کنونی این دو اصطلاح نبود ( وانگهی کلمه « پیشه ور» در زبان کنونی بیش از پیش رو به زوال می رود)؛ عنرور ( به معنی قدیم کلمه) چیزی بیش از هنرمند و پیشه ور کنونی خود داشت، زیرا لااقل از لحاظ ریشه و منشأ ، فعالیت او به اصولی عمیق مربوط بود.باری، اگر در قدیم، پیشه، به نحوی، هنر به معنی خاص این کلمه را نیز که با هیچ خصلت ذاتی از آن متمایز تبود شامل می شد، به سبب طبیعت واقعا کیفی آن بود، زیرا بنابر تعریف ، هیچ کس نمی تواند منکر چنین طبیعتی برای هنر باشد؛ لکن به همین علت متجددان، در بینش محدود و تنگ نظرانه ای که از هنر دارند،آن را به نوعی  قلمرو مسدود تنزل می دهند که با  بقیه فعالیت های بشری ، یعنی با آنچه به نظر ایشان سازنده « امر واقع» است به معنی سطحی و کلی ای که ار این کلمه ارائه می کنند، هیچ رابطه ای ندارند؛ و کار را به جایی می رسانند که معمولا چنین هنری را که به این ترتیب عاری از هر گونه ارزش و اهمیت عملی است،« فعالیت تجملی» توصیف می کنند، تعبیری که در حقیقت مشخصه چیزی است که، بدون اغراق ، می توان آن را « حماقت» عصر ما شمرد!

در هر تمدن سنتی ، چنانکه غالبا گفته ایم، فعالیت بشری به هر صورت که باشد همواره امری اساسا منبعث از اصول شمرده می شود؛این مطلب که بالاخص در مورد علوم صادق است، در مورد هنر ها و پیشه ها نیز صدق می کند، و چون طبق تعبیری که از بنیادگذاران قرون وسطی به صورت اصل اساسی مطرح شده است:« هنر بدون علم هیچ است» پس میان هنر ها و پیشه ها از یک سو و علوم از سوی دیگر نیز پیوستگی نزدیکی وجود دارد؛البته منظور از علم در اینجا، علم سنتی است؛ نه علم غیر سنتی که کاربردش ممکن نیست جز در صنعت جدید چیزی به بار آورد.شاید بتوان گفت که فعالیت بشری بر اثر این پیوند نزدیک با اصول، فعالیتی « استحاله یافته» است و به جای آنکه به ظهور خارجی صرف (یعنی آنچه روی هم رفته دیدگاه غیر سنتی است)مبدل شده باشد،جزء سازنده سنت و برای کسی که آن را انجا می دهد، وسیله مشارکت در سنت به شمار می آید؛به سخن دیگر،چنین فعالیتی خصلتی دقیقا « مقدس» و صورت مناسک به خود می گیرد.به همین جهت است که گفته اند که در چنین تمدنی « هر شغل نوعی وظیفه روحانی است»؛ و ما چون نمی خواهیم برای کلمه اخیر مصداقی نامناسب، اگر بگوییم مبالغه آمیز قائل شویم، بهتر آن می دانیم که بگوییم تمدن سنتی دارای خصیصه ای است که از زمان تفکیک « امور مقدس» از امور غیر مقدس یعنی تفکیکی که در آغاز کار وجود نداشت،فقط به وسیله اعمال روحانی محافظت گردید.

برای پی بردن به صفت « مقدس» تمامی فعالیت بشری، حتی صرفا از دیدگاه بیرونی یا بهتر بگوییم از دیدگاه تعلیمات ویژه عموم هرگاه فی المثل تمدنی مانند تمدن اسلامی یا تمدن مسیحی قرون وسطی را در نظر بگیریم،به آسانی مشاهده می کنیم که عادی ترین اعمال زندگانی در این تمدن ها همواره چیزی « مذهبی» در خود دارد. دلیل آن هم این است که در تمدن های مذکور، دین به هیچ وجه امر محدود و کاملا محصوری نیست که جای جداگانه ای داشته و چنانکه غربیان متجدد (یعنی، لا اقل گروهی که هنوز به قبول دین تن در می دهند)تصور می کنند روی بقیه امور هیچ اثر واقعی نداشته باشد؛به عکس، در اینجا، دین در همه شئون زندگانی انسان نفوذ دارد یا بهتر بگوییم آنچه این زندگی را تشکیل می دهد و مخصوصا ارتباطات اجتماعی به معنی اخص کلمه ، در قلمرو آن واقع است به قسمی که در چنین شرایطی، در واقع جز برای کسانی که به دلیلی خارج از دایره سنت هستند و بنابراین موردشان چیزی جز « نا بهنجاری» صرف نیست، هیچ چیز « غیر مقدس» نمی تواند وجود داشته باشد.

در جاهای دیگر هم که اطلاق نام « دین» به نوع تمدن مورد نظر بدرستا میسر نیست، در عوض قانونگذاری انتی و « مقدسی» وجود دارد که اگر چه دارای خصایص متفاوت است، درست همان نقش دین را ایفا می کند.بنابراین، مطالبی که گفته شد، می تواند بدون استثنا بر هر گونه تمدن سنتی اطلاق شود.اما هنوز یک نکته دیگر هست که گفتنش لازم است و آن این است که هرگاه توجه خود را از تعلیمات ویژه عوام ( exoterisme ) به تعلیمات ویژه خواص ( طریقت ،esoterisme  ) معطوف کنیم ( این دو تعبیر در همه موارد به یک میزان مناسب نیست ولی در این مورد ما آنها را به دلیل سهولت بیشتر بیان به کار می بریم) عموما به وجود نوعی راز آموزی که به پیشه ها مربوط است و این پیشه ها پایه یا بنیاد آن به شمار می روند بر می خوریم؛ بنا بر این، برای آنکه پیشه ها بتوانند راه دسترسی به  قلمرو رارآموزی را هموار کنند، باید دارای معنایی عالیتر و عمیق تر باشتد و چنین چیزی مسلما به دلیل خصلت ذاتا کیفی آنها، امکان پذیر است.

برا ی درک این نکته به بهتریت تحو میتوان از مفهوم اسواذرما در آیین هندو یاری گرفت که مفهومی کاملا کیفی است زیرا مفهوم فعالیتی است که هر موجود مطابق با ماهیت و طبیعت خاص خود و بالتبع به نحو اکمل مطابق با «نظم» (ریتا) به معنایی که قبلا بیان کردیم، انجام می دهد؛و نیز به واسطه این مفهوم ، یا بهتر بگوییم، به واسطه نبودن این مفهوم، یا بهتر بگوییم، به واسطه نبودن این مفهوم است که نقص بینش غیر دینی جدید آشکار می شود.

زیرا در بینش غیر دینی هر کس می تواند هر شغلی را بر عهده بگیرد و حتی آن را به میل خود عوض کند،چنانکه گویی شغل صرفا در خارج وجود اوست و با هستی او که سبب می شود که او خودش باشد نه شخص دیگر،هیچگونه پیوند واقعی ندارند.اما در بینش سنتی، به عکس،هرکس علی القاعده باید کار یا وظیفه ای را که از روی طبع برای آن ساخته شده و با استعداد های معینی که طبع او ذاتا متضمن آن است، انجام دهد.وهرگاه جز این،وظیفه دیگری را به عهده بگیرد،اختلال وخیمی به وجود خواهد آمد و این بی نظمی بر سراسر سازمان اجتماعیی که او در آن عضویت دارد،اثر خواهد گذاشت؛بعلاوه، اگر این بی نظمی تعمیم یابد،چون همه امور بر اثر تناظر و تطابق دقیقی به یکدیگر پیوسته است،چه بسا در جهان هستی نیز آثاری به بار خواهد آورد.ما بی آنکه فعلا درباره نکته اخیر که باز ممکن است در مورد اوصاع و احوال عصر حاضر داشته باشد،اصرار ورزیم،آنچه را که قبلا گفتیم چنین خلاصه می کنیم :

دربینش سنتی، کیفیت ذاتی افراد است که نوع فعالیت آنها را تعیین می کند؛و حال آنکه در بینش غیر سنتی چون افراد « آحاد» صرفا عددی به شمار می آیند و می توان آنها را به جای یکدیگر قرار داد؛دیگر به این کیفیات توجه نمی شود.بعلاوه،بینش اخیر منطقا به فعالیت منحصرا ماشینی و خالی از هرگونه حقیقت انسانی منتهی می شود و این وضع درست همان چیزی است که ما می توانیم در روزگار خود مشاهده کنیم؛ بدیهی است که این پیشه های   « ماشینی » متجددان که کل صنعت به معنی اخص این کلمه را تشکیل می دهد و چیزی جز حاصل انحراف غیر سنتی نیستند برای راز آموزی هیچ امکانی را فراهم نمی کنند و فقط می توانند موانعی در راه رشد معنویت باشند.در حقیقت ، اگر بخواهیم ارزش لفظ پیشه را که معنی سنتی آن مستفاد می شود؛ حفظ کنیم ، نمی توانیم پیشه های ماشینی را پیشه های اصیل بشماریم.

اگر بپذیریم ککه پیشه چیزی از خود انسان و به منزله تجلی یا گسترش طبیعت خاص اوست، به آسانی درک می شود که می تواند اساس راز آموزی قرار گیرد و در اغلب موارد بهتر از هر چیز دیگر با این هدف انطباق داشته باشد.در حقیقت،هرگاه هدف راز آموزی اساسا، فراتر رفتن از امکانات فرد انسانی باشد، مسلم است که آغاز آن نیز چیزی جز فرد آن چنان که هست و البته با تمسک به جنبه اعلای وجود او یعنی با تکیه بر جنبه ای که در او از سایر جنبه ها کیفی تر است، نمی تواند باشد.تنوع راههای این آموزش یعنی روی هم رفته وسایلی که به عنوان «بنیاد» و مطابق با تقاوت طبایع فردی در آن به کار گرفته می شود، ار همینجا سرچشمه می گیرد.البنه هرچه فرد در راه خویش پیشتر می رود و بدین ترتیب به هدفی که برای همه یکسان است نزدیک می گردد، دخالت و تاثیر این تفاوت کمتر می شود.باری، وسایلی که بدین ترتیب به کار می رود،در صورتی موثر خواهد بود که با طبیعت موجوداتی که این وسایل در موردشان یه کار می رود، واقعا مطابق باشد.و چون به حکم ضرورت باید از آنچه دسترسی بدان بیشتر است شروع کرد و به آنچه دسترسی به آن کمتر است یعنی از بیرون به درون دست یافت..انتخاب این وسایل نیز طبعا  و علی القاعده در ضمن فعالیتی که بر اثر آن طبیعت فرد در خارج متجلی می گردد صورت می گیرد.اما روشت است که این فعالیت در صورتی می تواند چنین نقشی را ایفا کند که واقعا منعکس کننده طبیعت درونی باشد؛و اینجاست که موضوع حقیقی « شایستگی» به معنایی که این کلمه در ارتباط با رازآموزی دارد یه میان می آید؛و در شرایط عادی، لازمه در پیش گرفتن هر کار و حرفه ای باید همین «شایستگی» باشد.و این خود با تفاوت اساسی میان آموزش مبتنی بر راز آموزی و به تحو اعم هر نوع آموزش سنتی از یک سو و آموزش غیر سنتی از سوی دیگر ربط پیدا می کند: به عبارت دیگر، آنچه در آموزش غیر سنتی از خارج فقط «آموخته شده» است، با قطع نظر از مقدار مفاهیمی که از این راه در ذهن انباشته گردیده، هیچ ارزشی ندارد(زیرا در این مورد نیز خصیصه کمی در « دانش» غیر سنتی بخوبی نمایان می گردد)؛ و غرض بیدار کردن امکانات نهفته ای است که موجود با خود دارد(معنی حقیقی « تذکر» افلاطونی نیز درست همین است).

به مدد نکات اخیر می توان این نکنه را نیز دریافت که چگونه رازآموزی که پیشه را «بتیاد» خود می شمارد، در عین حال و به اعتباری در اجرای این پیشه در جهت معکوس اثر خواهد داشت.در حقیقت، پس از آنکه کسی امکانات خود را که فعالیت شغلی او تنها جلوه خارجی آن است، کاملا تحقق بخشید و بدین نحو، درباره مبدا این فعالیت به شناخت واقعی دست یافت، آنچه را که نخست پی آمد کاملا « غریزی » طبع او بود، آگاهانه انجام خواهد داد.بدین ترتیب، وقتی شناخت مبتنی بر رازآموزی از پیشه ناشی شود،پیشه نیز به نوبه خود عرصه کاربرد این شناخت خواهد شد و برای شخص جدا شدن از آن امکان نخواهد داشت.همچنین، میان عالم درون و عالم برون تطابق و تناظر کاملی وجود خواهد داشت و اثری که از این راه به وجود می آید به جای آنکه تنها جلوه کم و بیش سطحی و به درجه ای معین از شخصیت کسی باشد که آن را تصور کرده و تحقق بخشیده است،می تواند جلوه ای واقعا منطبق بر شخصیت او باشد، و این همان « شاهکار » به معنی حقیقی کلمه است.

از این رو به آسانی می توان دید که تا چه اندازه پیشه حقیقی از صنعت جدید دور است(تا آنجا که می توان گفت این دو عکس یکدیگرند)و متأسفانه تا چه اندازه در « قلمرو کمیت» این سخن طرفداران « ترقی » صحت دارد که می گویند،و طبعا نیز از این گفته خود دلشادند، که پیشه « امری متعلق به روزگار گذشته » است. در کار صنعتی کارگر نباید از خویشتن خود چیزی مایه گذارد و حتی اگر کوچکترین قصد چنین کاری داشته باشد، با دقت تمام او را از آن منع می کنند؛تازه این فرض نیز محال است به دلیل اینکه فعالیت کارگر کلا عبارت از به حرکت در آوردن ماشین است و بر اثر « آموزش » یا « بد آموزی » شغلیی که دیده، از ابراز وجود به کلی عاجز است. در واقع، آموزش شغلی کنونی در حکم وضع مقابل شاگردی سابق است و منظور از آن تنها اینست که اجرای حرکات « ماشینی » معینی را که همواره به یک شیوه است و کارگر نه دلیل آن را در می یابد و نه دربند نتیجه آن است به وی بیاموزد،زیرا ماشین است که شی را می سازد نه کارگری که ماشین را به کار می اندازد.بدین ترتیب انسانی که به خدمت ماشین در آمده است، خود باید به صورت ماشین در آید و کار او نیز از این پس دارای جنبه ای که حقیقت انسانی باشد نخواهد بود، زیرا چنین کاری متضمن به کاربردن هیچیک از صفاتی که اساسا طبیعت انسانی را تشکیل می دهد نیست و این وضع یکسره به چیزی منتهی می شود که در اصطلاح کنونی، آن را « تولید زنجیره ای » می نامند و هدفش تولید هرچه بیشتر اشیا آن هم اشیایی حتی الامکان همانند است که برای مصرف کسانی ساخته شده است که آنان نیز همگی همانند فرض می شوند؛و این، چنانکه در سطور بالاتر گفتیم ، همان سیطره کمیت و به تبع آن غلبه وحدت صوری یا « متحدالشکل بودن » است.بعلاوه می خواهند کسانی را که به « آحاد» عددی صرف تبدیل شده اند نه در خانه (زیرا این کلمه در اینجا کلمه مناسبی است) بلکه در « کندو» هایی سکنی دهند که اطاقک های آن همه از روی یک الگو رسم و با اثاثی که «به صورت زنجیری» ساخته شده، تزیین گردیده است.خلاصه،بدین ترتیب ، می خواهند هرگونه تفاوت کیفی را از محیطی که این افراد در آن بسر می برند،محو کنند.باری، برای آنکه ببینید ما در اینجا سخنی به گزاف نمی گوییم ، کافی است طرح های بعضی از معماران معاصر را که خود این منازل را « ماشین های مسکونی» می نامند، بررسی کنید. آیا با دیدن این طرح ها،از خود نخواهید پرسید که هنر و علم سنتی قدیم و قواعد همچون مناسک دینی منظمی که در تمدنهای سالم گذشته بر استقرار شهر ها و بناها حکمفرما بود، چه شده است؟اصرار بیشتر در این باب بی فایده است زیرا شخص باید کور باشد تا شکاف عمیق میان آن تمدن ها و تمدن جدید را نبیند و بیشک هرکسی حاضر است به عظمت این تفاوت اذعان کند؛فقط آنچه اکثریت وسیعی از مردم روزگار ما از آن به عنوان ترقی تجلیل می کنند،درست همان چیزی است که ما کاملا به عکس، آن را انحطاطی عمیق می بینیم زیرا این وضع بروشنی نتیجه حرکتی نزولی یا سقوطی است که پیوسته شتاب می گیرد و بشریت متجدد را به « سیاهچال » سیطره کمیت محض سوق می دهد.  

از کتاب سیطره کمیت نوشته رنه گنون

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

انواع عضویت
پنل کاربری