0

گرگ و میش هوابود، قدمی بیش نبود تا صبح، سوز می آمد و سگان به استقبال حاضر.

سیاهی هایی به چشم میخورد؛ناموزون؟ بوی بی مهری می آمد ، لیک گم.

ای کاش روزِ پیروز نمی آمد.

افق سرخ شد و سپیدی صبح، پیروز. رنگ بر رخسار بناها نبود؛ غم گرفته، نالان، زخم بر چهره.

خیابان مسجد جامع را طی کردیم؛ به اوج غم و بی رحمی نزدیک و نزدیک تر می شدیم . خرابی پشت خرابی، غم پشت غم.


بنایی را دیدم زجه میزد اما، هیچکس مکث نکرد.

همه خوشحال از آن که اُتول می آید به لب منزل ما؛ همه سرمست از آن که اُپن میگردد این سیه مطبخ ما.

تاق آهنگی دیدم که فقط تاقش بود ، آهنگش همه غم؛ پر آن پرپر بود.

به سنگینی از آن گذشتم اما؛ چشم های آنها همه از اشک انبوه.

به گذری رسیدیم که تعریض شده بود به بهای بدل پنج دریش به چهار , پنج او هفتش به کمان.

زیرِ گذر دری بود سبز, به قبرستانی باز میشد از عهد مغول؛ سبزی در سخن از سرخی سیلی میزد.

قدمم سنگین شد نفسم سنگین تر . قنبضی بالا بود زیر آن سردابی که همه نقش و هنر سربه سر افراشته.

زخمی بر تاق نهانش به چشمم برقی زد؛ چون دلیل پرسیدم غم گرفته گفتند: طاقت این پایه , سنگینی چرخ های اّتل را نتوانست که پایان آرد.

متولی میگفت : دستبردی دو سه تا رفته بر آن که کنند استخراج گنجی از بطن قبور ؛ همه تاریکی بود چه سخن,چه فضا

کور سویی رخی از خود ننمود؛همه تاریکی بود ,همه.

پله های سرداب یک به یک طی میشد نور نزدیک آمد ولی انگار امیدم همه پرپر میشد، چه کسی میباید حال این خسته و فرتوت زمان را رمقی باز دهد.

نفسم غم گرفته، برِ این کهنه سرای، که همه از سر نابودی میراث کهن میگفتند لِکّ لِک گشت روان .

متولی میگفت: یاد دارم کوچه ها پر رهرو , یاد دارم همه لب ها خندان ,یاد دارم عظمت موج میزد .

دررسیدیم به بازار بلندش که سخن کوتاه است ؛ همه تخته.


پیرمردی سیگار میکشید؛ فروردین, روی آن حک شده بود: مرگ – زندگی,شست آن پیر به روی زندگی ؛ مرگ عیان تر میشد.

آه از دل .


متولی و پیر همه عاشق بودند اما چه کنند؛ بی مهری ایام دایه آن ها بود.

سربگرداندم من به محله رفتم تک و توک یک بنایی سالم اما فرتوت و نفس در سینه , سخن از نابودی امروز فردا به زبان می آورد. هم قطارش دیروز لودری خاکش کرد.


متولی میگفت: همه روزی آباد همه روزی سخن از وعده فردا به زبان میگفتند.
لیک اکنون همه .....
دل پر از غم نفسم زندانی
هیچ امید , هیچ کور نوری .

در همین حین اذان بود که از جا برخاست.

نرسیده به لای چارم به قلم آوردم که بگویم مردم :

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

مهندس محسن گلکار

نویسنده : مهندس محسن گلکار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویر زیر مربوط به شهر نایین می باشد.

برچسب ها:

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

دیدگاه‌ها  

0 # reza.shabib 1390-10-20 10:56
حرف دلم بود بسیار عالی بود ای کاش دیگران هم درک میکردن ما تنها زره زره آب نمی شدیم از این همه دردی که می بینیم
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
انواع عضویت
پنل کاربری