0

سازمان میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی متولی میراث فرهنگی است اما این سازمان خودش میراثی دارد. این متن نگاهی است به تاریخچه سازمان از زمان مدیریت مهدی حجت تا مدیریت شریف ملک زاده از زبان یکی از کارشناسان میراث فرهنگی.

میراثِ میراث فرهنگی

حکایت سازمان میراث فرهنگی هم در این سرزمین همانند حکایت ساختمانی است که یک معمار جوان در سی و چهار سالگی (مهدی حجت) با شور و آرمان‌های جوانی و انقلابی نقشه ای برایش می کشد و برای ساختنش از میراث دارانی از این گنجینه همراهی می گیرد و مجموعه ای از نهادهای مختلف چون مرکز مردم شناسی، اداره هنرهای سنتی، سازمان حفاظت آثار باستانی، اداره کل موزه ها و ... گرد می آیند تا خانه‌ای برای همگی ساخته شود.
 
ساختمانی که قرار بود آرام جایی برای عالمان، کارشناسان و پژوهشگرانی باشد که قصدشان دیده‌بانی و تیمارداری از یادگاران کهنسالی بود که می‌توانستند چون شیشه شکننده باشند. ساختمانی که به نام میراث فرهنگی پایه‌گذاری شد در دوره نخست خود تنها به طراحی نقشه گذشت و تصوری که آن را یک مرکز علمی می‌دید.
 
وقتی معمار این ساختمان هجرت کرد تا مهندسی‌اش را به دکترا تبدیل کند. برای مدتی مهندسی دیگر آمد که معلمی را به مدیریت ترجیح می داد و زود این ساختمان را رها کرد و مهندسی دیگر (سراج الدین کازرونی) بر سر این پروژوه نوپا نشست. مهندسی که این بستر را مستعد حرکتی اقتصادی و سازندگی می‌دید و تلاشش آن بود که به این پروژه سرعت ببخشد تا زودتر به بازده و درآمد برسد، از این رو تمام تصورات علمی در وهله دوم قرار گرفت.
 
مدتی از ساخت طبقه دوم ساختمان نگذشته بود که معماری دیگر بر مصدر این پروژه نشست. معماری که شهرتش بیش از معماری ساختمان، معماری سینمای ایران بود: سید محمد بهشتی. معماری که اندازه ساختمان را در برابر کارهای آن کم می دانست و می خواست دیوارهای دور ساختمان را بردارد و همه را برای ساختنش دعوت کند تا حریم ساختمان فراخ شود و میراث فرهنگی به همه جا سر بکشد.
 
می خواست برگرد این ساختمان خانه های کوچکی بسازد تا برج سابق تبدیل به شهرکی شود. اینگونه بود که خواست قصه ای شیرین از آینده این شهرک برای همه بگوید. قصه اش را به شیوه نقالان کهن در لفافه طوطیان شیرین سخن کرد و هر روز بلند فریاد زد. قصه اش آنقدر بزرگ شد که دیگران هر کدام خیالی بر آن افزودند و حتی کارفرمایانش زمین جوارش را به آن الحاق کردند. حالا دو زمین میراث فرهنگی و گردشگری یکی شده بود و نقشه ای نو می خواست.
 
مهندس ناظری نو از صنعت (حسین مرعشی) بر صدر پروژه آمد که در خیالش پنج سال دیگر یک قطب گردشگری بزرگ و درآمدزا بود. برای رسیدن به آن مقصد صنعتی - اقتصادی افرادی با همان تجارب صنعتی و اقتصادی همراه این کاروان شدند.
 
سروصدای این کاروان پرشتاب آنقدر زیاد شد که بوی سیاست گرفت و در رقابت سیاسی. خیالها بهم ریخت و نقشه های قبلی بر زمین ماند و معماری آمد که همه مسیر ریل را می خواست تغییر دهد و باز معماری نو در شتاب تغییرات سیاسی بر مسند نشست (اسفندیار رحیم مشایی).
 
مردی که سال‌هایی را در معاونت صدای صداوسیما گذرانده بود و با صدا و پیام آشنایی و قرابت داشت. معماران قبلی یا به عزلت رفتند یا به تدریس تن دادند و یا دانشنامه ای ساختند تا تاریخنگار معماری ایرانی باشند. معمار تازه برای تغییر ریل نیازمند کارگرانی نو. سرعت تغییر آنقدر زیاد شد که هر چند ساعت یکی می آمد و یکی می رفت.
 
سازمان پرصدا شده بود و صدا نیازمند مهندسی و نقشه نبود. همه چیز در نام ها خلاصه شد و هر نام و مصوبه یک فرصت بود. از خیال معمار دیرین که می خواست همه چیز حلقه های گرداگرد باشد، اینک معمار نو هم حلقه هایی بر گرد این ساختمان نساخته ساخت از میراث آریا تا شرکت توسعه گردشگری و کانون اتومبیلرانی.
 
همه کارها به این راهکارهای میانبر سپرده شد. حتا خیال های درآمد زایی و اقتصادی معمار ناکام سازمان تازه ادغام میراث فرهنگی و گردشگری هم می توانست بدیل هایی در این حلقه‌های اقماری بیابد که بارزترین شان برگزای مزایده برای فضاهای تاریخی و موزه ها و یا انعقاد قراردادهای درآمدزا و یا فیلمبرداری با همسایه پرتوقع، یعنی کانون اتومبیلرانی بود.
 
سفرهای خارجی هم فرصتی برای گفتمان سازی بود یعنی همه برنامه ها ماهیت شان عوض شد. معمار پرسروصدا سازمان نیمه ادغام شده میراث فرهنگی و گردشگری را، همطراز قامت بلند خود نیافت پس زمین دیگری را در جوار زمین های قبلی تصاحب نمود و بر مساحت آن افزود و بدین ترتیب سازمان صنایع دستی هم بر میراث فرهنگی و گردشگری وصله شد.
 
وقتی معمار جنجال ساز جایش را به یاران و دستیارانی داد که هر کدام بر این سکو ایستادند و پریدند. همه آمال های سی ساله میراث فرهنگی و چهار ساله سازمان گردشگری در تغییر ریل‌ها به فراموشی رفت و یا مسکوت ماند و با همه مصوبه ها غیرکارشناسی خوانده شد.
 
البته گاه همان خیال ها و آمال های علمی و حقوقی شکلی صوری و تبلیغی یافتند که تنها در آمار و رکوردشکنی ها خلاصه می شدند. از آمار گردشگران نوروزی و جشن های ثبت ملی و جهانی تا جشنواره هایی که بنام گردشگری برگزار می شدند و فضای بناهای تاریخی و موزه ها را پر از غرفه های داربستی کردند.
 
چنان قبح حریم بناهای تاریخی شکسته بود که دیگر وجود بسیاری از وصله های ناجور اقتصادی در آن‌ها جای سوال نمی شد. دیگر زمین نساخته ساختمانی که قرار بود یک پژوهشگاه باشد به بنگاهی برای جشن‌ها و جشنواره های صوری تبدیل شده بود و همه آمال علمی و فرهنگی شان به فراموشی رفته بود.
 
مجله‌های پرسابقه اش چاپ نشدند. چراغ همایش‌های تخصصی‌اش چون مردمشناسی خاموش شد. دانشکده اش بی‌فایده خوانده شد. کارشناسانش از مصاحبه منع شدند تا صدایی بیرون نرود و هر کس مشغول کار خودش باشد. شاید لازم دیده شد که همانند نامحرمان دور شوند.
 
در آغاز واحدهای تخصصی از تهران دور شدند و چنان به سرعت رفتند که جای هیچ شکی نباشد ، بعد کارشناسان ناهمخوان و حتا برخی مدیران باسابقه دورکار شدند. هر روز اما یک خبر جنجالی از یک جمله در یک سخنرانی تیتر شد و برای مسکوت کردن یک تیتر، تیتری دیگر ساخته شد، حتی از گذاشتن یک سند  در یک ماشین به نمایش درآمده در کاخ نیاوران جعل روایت تاریخی شد تا صدایی برآید.
 
در همان حال، سبزی باغ‌های تاریخی کم رنگ شد و وسعت فروشگاه‌هایشان زیاد شد. البته سرعت تغییر مدیران آنقدر زیاد بود که فرصتی برای اندیشیدن به تغییر فصل‌ها و روییدن گل‌ها نداشتند. افرادی در فرصت اندک از مسئول دفتری یک معاون بر چند صندلی مدیریت نشستند و بدون درنظر گرفتن تخصص و تحصیل، به سرعت مدیرانی از جاهای مختلف همچون کمیته های ورزشی به این سازمان کوچ کردند. سازمانی که همه خیال‌های فرهنگی، علمی، اجتماعی و بسترسازی های اقتصادیش به فراموشی رفته بود و همه درآمدزایی‌ها به درون حلقه‌ها و شرکت‌های همسایه انتقال یافته بود.
 
اینک دیگر هیچ نقشه و هیچ معماری نیست و بدنه کارشناسی این ساختمان نساخته دچار اختلاط بسیار شده است و مدیرانش همه اختیارشان در دست این کانون و آن شرکت است از خرید رایانه تا چاپ یک پوستر و نظارت بر فضای سبز و کافی شاپ خودشان.
 
زمینی که محدوده مالکیت‌ها و وظایفش نامعلوم است. چند زمین متصل شده است که مهندسانش هرکدام در تصور و مطالبات بدست نیامده مانده‌اند و دیگر کاربرد این برج بلند نشده نامعلوم است. اینک وضعیت این سازمان ادغام شده و نشده همانند زمینی است که هر کس در گوشه ای از آن چاله‌ای کنده تا پی ساختمان باشد و گاه یک یا دو طبقه در گوشه ای ساخته و یا تخریب شده است.
 
اما مدام بر نساخته هایش جشن افتتاح و کلنگ زنی و جشن های مناسبتی برگزار شده است. همانند طرح های موزه های منطقه ای که از شروع به ساختشان بیش از ده سال می گذرد و هنوز پروژه هایشان تمام نشده و بسیار کار دارد، اما هر ماه قرار است چندماه دیگر افتتاح شوند جالب است که ساختمان و ویترین شان طراحی و ساخته شده است ولی یا آثار ندارند و یا هنوز معلوم نیست چه آثاری در آنها به نمایش درآیند. سازمانی که قرار بود تعیین کننده و نگهدار حریم بناهای تاریخی باشد خود حریمش آشفته شده است.
 
 اینک کدام معمار می تواند بر این ساختمان نساخته بایستد و بر مجموعه نگرانی، اضطراب و حتی گاه ناامیدی هایی که بر اثر تلاطم ها و دگرگونی های سیاسی بر دل کارشناسان متخصص و دوستداران میراث فرهنگی نشسته است غلبه کند؟ اگرچه این سازمان گاه علمی و یا فرهنگی و گاه اقتصادی می نماید اما بیشتر درهیاهوی سیاسی فرو رفته است و نیازمند مدیری چندوجهی است که تنها به یک علاقه نیاندیشد و میان وجوه چندگانه تعادل و تعامل برقرار سازد. ودریغ که گاه به نظر می‌آید در میان همه نام‌ها و تجارب چقدر دچار کمبود و تکرار آدم‌ها هستیم. و واقعا در چنین آشفته وضعیتی اولویت با کدام رویکرد است که باعث فرجامی صواب و به سرعت شود؟

کد:1813

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

انواع عضویت
پنل کاربری