0


روستاها ر ا کی باید دوباره بسازد، متخصصین یا خود روستائیان؟

 

فرخ باور- (قسمت دوم)

...

ده دوازده سال پیش که به ایران برگشتم بر اساس تجربه ها ی اگریتوریسمو مسائل معماری اکولوژی در ایتالیا دو چیز را به بعضی از معماران دست اندر کار پیشنهاد کردم که موثر واقع نشد. یک، این که میتوان کاروان های شتر را از روستایی به روستاهای دیگر مثلا از راه ابریشمبراه انداخت که در میان راه در کاروانسراهای قدیمی مرمت شده اطراق کنند. در آنجا صنایع دستی و محصولات محلی در معرض دید و خرید قرار بگیرد و ارتباط میان سنت و مدرنیزم، شهر و روستا، اقتصاد و جامعهمستقیما برقرار شود. پیشنهاد دیگر بهمراه بروشورهای فنی ، تولید پانل های آفتابی ساده برای تمام خانه ها جهت تولید آب گرم آشپزخانه و حمام ها بود تا از تولید حرارت و گرما و آلودگی بیشتر در هوای تهران جلوگیری کند. پاسخ سربالایی بود به این دلیل که در این کشور قیمت نفت و گاز آنقدر پایین است که چنین چیزی عملی نمی شود، مگر این که قیمت سوخت را بالا ببرند. مثل این که بگوئیم " هرچه بدتر، بهتر"! یعنی: سیمان قاچاق میشود؟ وارد کنیم. میوه در بازار سیاه پنهان میشود؟ وارد کنیم. دولت فاسد میشود؟ خصوصی اشکنیم

پس، بازهم این سئوال:

روستائیان و کارشناسان فنی چه چیزی را باید احیا کنند و بسازند تا برای آن آماده شوند؟

برنامه ی رشد تولیدات کشاورزی باید درست برعکس روالی باشد که تا بحال طی شده ، روالی که باعث تخریب و ریشه کن شدن آن شد. این را هر عقل سلیمی میداند و نیازی به گفتن نیست که چگونه میتوان از چاق شدن واسطه ها جلوگیری کرد و شبکه ی ارزان قیمت از تولید به مصرف را درست کرد و دولت و بانک ها راسا از برنامه های فنی، علمی، عملی و صنعتی برای توسعه ی شبکه انرژی برق و آبرسانی و سد و گاز حمایت کنند. دولت اینقدر قیمت خرید تضمینی محصولات کشاورزی را ارزان و کود و آب را گران نفروشد. محصولات کشاورزی و باغداری را خوب وبه موقع بخرد، انبار کند، انبارهاو سیلوها را در مراکز جمع آوری فراورده هادر کنار صنایع تبدیلی و بسته بندی بسرعت توسعه دهد، حمل و نقل به مراکز توزیع شهر و روستا رابا شرکتهای تعاونی سازمان دهد تا این که شبکه ی سازمانهای تعاون مستحکم شوند و خودشان، با شرکت تمام مردم ، روی پای خودشان بایستند. کلید موفقیت چنین سیاستی خواستن و اعتقاد به آنست. همانطور که ماهی از سر میگندد و خریدار به چشم ورنگ برنش های آن نگاه میکند و بو میکشد، فساد هم از بالا شروع می شود و روند پاک کردن و برنامه ریزی جدید هم باید از بالا شروع شود . . اما معاون وزارت بازرگانی پیشنهاد میکند واردات گندمی که در تولیدش خود کفا شدیم،به بخش خصوصی سپرده شود. معاون شاید سابق اطاق بازرگانی تهران تمام اقتصاد کشور را منطقه ی آزاد میخواست. دولت به بخش خصوصی کمک میکند تا در تولید برق شرکت کند، بعد برقش را میخرد، لابد سوبسید رویش میگذارد تا به مردم بفروشد. آب و سد و راه آهن و غیره هم همینطور و همینطور لقمه رااز پس گردن میخوریم. انگار که تجربه ی خصوصی سازی و شورش دنیا علیه آن وجود ندارد. دهدوازده سال پیش در مشهد مردی اتومبیلش را از مکانیکی پس گرفت و متوجه شد چهار دنده ی عقب دارد و یکی به جلو. مکانیک ما داشت از روش آزمون و خطا استفاده میکرد. بدون شک تخت جمشید را اینطوری نساختند.

 

کشور ما مثل قطاری است که لوکوموتیف عوض کرده وبه زحمتبراه افتاده و میخواهد اینهمه واگن را در سربالاییبه دنبال بکشد. در حین کشیدن و سر خوردن باید سوخت عوض کند، همکاران بی عرضه را عوض کند، حواسش باشد روی کدام ریل جلو میرود و زیر ریل بمبنباشند. یکی از واگنها هنوز در ایستگاه نیشابورگیر کرده. قطار باید سوخت بزند اما بنزینش باید از خارج برسد. راننده های سابق، لوکوموتیف را از واگنهای سنگین و زهوار در رفته جدا کرده و با واگنهای کوچک روی ریل های خصوصی شان بسرعت براه افتاده بودند. قول داده بودندکه برخواهند گشت و باقی واگنها رابدنبال خواهند کشید. مسافرین مدتی معطل ماندند و بعد راننده و کمک راننده را عوض کردند. اما حالا لوکوموتیف مجبور است باکندترین آهنگآخرین واگن براه بیفتد.راننده و کمک راننده به واگنهای عقبی سرکشی میکنند تا کاری بکنند. طبقه چهارمی ها و سومی ها پیاده شده واگنها را هل میدهند. فرصت نیست که متخصصین بنشینند و برای طبقه چهارمی ها و سومی ها کلاس درس بگذارند و عملکرد اجزاء قطار را توضیح بدهند. نمیشود به لوکوموتیف ران بگویند آقا وایسا کلاس درس ما تمام شود. همهباید باهم کار کنند. هم باید واگنها را هل بدهند، هم آنها را از کثافت پاک کنند و هم روغن بزنند، هم لوکوموتیف بکشد و هم متخصصین در همان حال به کلاس چهارمی و سومی ها و دانشجویان و دومی ها رمز و رموز تمیز کردن و مرمت و براه انداختن قطار را یاد بدهند ودر ضمن بکوشند بجای ذغال سنگ، گازوئیل وشاید بزودی باطریهای کمکی هسته ای به قطار برسانند. هیچکس نمیتواند بیکاربنشیند. ارتش مائوتسه تونگ در طول مارش بزرگ برای با سواد کردنسربازانش دست نوشته هایی راپشت سر هر سرباز آویزان کرده بود تا سرباز پشت سری در حین پیاده روی خواندن را هم بیاموزد. چاوز و دولت بولیواری بیسوادی را در ونزوئلا ریشه کن کرد. اما کلاس اولی ها چکار میکنند؟ پول جمع میکنند و به ریش دیگران میخندند و به صاحبان عصبانی تکنولوژی کشورهای جهان اول چشمک میزنند. صحنه دور میشود و تمام این قطار را روی یک پل بلند می بینیم.

 

تراژدی بم ثابت کرد که این نوع نگاه برای کشور ما که شرایطی مثل بم در همه جای آن گسترده است کار ساز نیست. تجربه ی تلخ بم را نباید مثل یک گناه کبیره پنهان کرد. از آن باید استفاده کرد و به همین سئوال پاسخ داد. روستاهای فلک زده را کی بسازد؟ چطور بسازد؟ بم را متخصصین خواستند بسازند. از بالا آمدند و از بالا کار کردند. مشارکت مردم از پایین فقط ظاهر امر بود. در همان روزهای اول فاجعه نوشتم بازسازی بم با آن برنامه ممکن نیست. خانه های 85 متری را قبلا بریده و دوخته بودند و برای خریدن آنها مردم بدبخت اجبارا می بایست پشت در بانکهای قلدر توی صف به انتظار حرصبزنند.

 

در نخستین سال انقلاب اسلامی همراه با دانشجویان معماری دانشگاه تهران به دهکده ی زیارت رفتم. روستائیان خودشان خانه های چوبی را با ملات گل رس ضد زلزله و سبک میساختند. میان جوانان آنها چالشی برسر این مساله بود که آیا باید جاده ای به نهارخوران کشید یانه. دلایل کسانی که موافق بودند را میتوان حدس زد، اما دلیل کسانی که مخالف بودند این بود که جاده باعث هجوم شهری ها و نابودی ده خواهد شد. شما سرنوشت این دهکدهو معماری بسیار زیبای آنرا بهتر میدانید. نمیتوان در کشوری با تفکری دلال مآبانه سیاست اقتصادی نظام سرمایه داری رادولتیو قانونمند کرد و انتظار داشت روستاها بکر بمانند و مردمانشان آگاه به آنهمه زیبائی خدادادی سرجایشان بمانند و به شهر سرازیر نشوند. نمیتوان عشایر را اسکان داد و انتظار داشت به حاشیه ی شهر ها سرازیر نشوند و مصنوعاتشان از بین نرود و پلاستیکی و نایلونی نشود، رنگها شیمیائی نشود. خودشان هم دروغگو و بدکاره نشوند. کسانی که این سیاست را اجرا کردند از روشنفکرانی بودند که به گوشت وارداتی و صنعتی و هورمونی بیشتر اعتقاد داشتند و آن را با صرفه تر میدانستند. برای آنها مکانهایی پر از خرده سنگ و بی آب تعیین شده بود که غیر قابل سکنی بود، و آلونکهایی ساخته شده بود که از فحش بدتر بود. آنها دشمنی بالقوه در نظر آورده میشدند. نگاهی به محل احداث سد سلمان فارسیدر پایین دست سی مکان روی قره قاج بیندازید.

در سال 1992 در جلسه ی میکرو بریگاد های محله ی دانشگاه معماری هاوانا – کوبا شرکت کردم. آنها جلسات شبانه ای داشتند تا بتوانند خانه ی خودشان را خودشان بسازند.تمام کسانی که در لیست تقاضای خانه ها ی مسکونی نام نویسی کرده بودند پس از پایان کار روزانه در آن شرکت میکردند تا طرز شاغول کردن و نخ کشیدن و دیوار باربر ساختن را فرا بگیرند تا مالک آیندهیخانه بتواند با همکاری خانواده و دوستانش ، و با در اختیار داشتن مصالح ساختمان، آن را بسازد . البته زمین دولتی بود و قیمتی نداشت. بیسوادی ریشه کن شده بود و افزایش جمعیت تحت کنترل بود. در این جلسات از کارگر ساده تا استاد دانشگاه و پزشک و خلبان شرکت میکردند. آنها بنایی و سیم کشی و کاشی چسباندن را یاد میگرفتند اما کارهای زیر بنایی و ساخت پلاتفرم به عهده ی شرکتهای تخصصی دولتی بود تا در مدت کوتاهی آن قسمت از کار را تمام کنند. دانشگاه هاوانا در این برنامه شرکت مستقیم داشت. مساله ی تعریف فضاهای معماری این بود که مانند مثالهای زیادی در کشورهای مختلف، ساکنین آینده، این خانه ها را ترک نکنند. خانه های دو طبقه در بورکینا فاسو باعث شد کف طبقه ی بالا بعلت کوبیدن غلات در هاونهای چوبی بزرگ و بطرزی که زنان آفریقائی میکوبند فرو بریزد. با دکتر سیروس باور اشتباه وزارت مسکن را که بجای خانه های یک طبقه یا دوبلکس بهشکل دایره وار سنتی، طرحی شطرنجی ازخانه های چند طبقه آماده کرده بود را به اطلاع رئیس جمهور، توماس سانکارا رساندیم و او عصر همان روز آنرا در برنامه ی گزارشهای عصرانه اش به اطلاع عموم رساند. اما او به قتل رسید و سیاستوابستگی به استعمار فرانسه و بازرگانان سرمایه دارعرب تبار ادامه یافت.

در بم همه بهدنبال استفاده از آخرین تکنولوژی خانه سازی جهان بودند اما پیشرفته ترین کشور دنیا در امر تکنولوژی، یعنی ژاپن، همین ساختمانهای آجری خودمان را بما پیشنهاد کرد و البته آنرا نپذیرفتیم چون مساله ی ما چیز دیگری بود. مشکل ما این بود که متخصصین و بانک ها و غیره از بالا آمدند تا برای بازماندگان خانه بسازند. انبار ها می بایست از تولیداتی که روی دست این و آن مانده بود خالی میشد. عاقبتحلبی آباد روی گسل درست شد و از بم مثل یک مایه ی شرمندگی کسی حرف نزند.

کارگرهای جوان روستایی که در فهرج یا عقدا دیدمتحت مدیریت یک معمار پیر خوب کار میکردند. آنها نمونه ی خوبی برایتنظیم برنامه ی باز سازی هستند. مرمت ها خوب و بسیار زیبا انجام گرفته اما دوام آنها باید ثابت شود.اما این محله های زیبا هنوز از انسان خالی بود. در سال 1985برای ساختن پارکی در یک شهرک ایتالیای مرکزی،به شهردار آنجا، کهاز کمبود بودجه گلایه میکرد، پیشنهاد کردم یک گروه از کارگران تعاونی جنگلبانی و هیزم شکن را در اختیارم بگذارد. آنها کار بتن ریزی و چسباندن موزائیک و بندکشی و شیب دادن به پیاده روها و شبکه های برق و آب و فاضلاب و لبه سازی تا کاشتن درخت های تازه و غیره را اجرا کردند و به یک گروه متخصص تبدیل شدند که بعد از آن، برای همین کارها به شهرهای مجاور رفتند. این کار را با همان حقوق تعاونی جنگلبانی انجام دادند و برای شهرداری بسیار ارزان تمام شد ! قسمت بعدی کار را متخصصین و شرکتهای پیمانکار با شهردار جدید و بدون معمار با سلیقه ای که من بودم ادامه دادند که خیلی گرانتر، با عجله و بی دوام و زشت تر از کار در آمد.

برای کارآموزی میتوان برای مدتی دانشجویان دانشکده های فنی مهندسی را به اینکار گماشت. دانشجویان هر دانشکده در زمینه ی کار خود در ساخت و مرمت روستاها در کنار نیروی کار محلی کار کنند و همان جا در کلاسهای شبانه به کارگرها و روستائیان، از هر سن و سال، فنون مربوط را یاد بدهند و خودشان هم از روستائیان زندگی با طبیعت و سنت ها را فرا بگیرند.

تجربه ی این کار در کشورهای دیگر موجود است و می توان از آن بهره گرفت.بدیهی است که برای تحقق چنین برنامه ای نمیتوان برای تهیه سیمان و آهن و آجر در بازار سیاه دوید و آنها را گران خرید. سیمان نباید وارد بورس بازی شود. مصالح عمده ی ساختمانی و کشاورزی باید با قیمت تمام شده و با حمایت دولتی در سبد محصولات حمایتی قرار داشته و در اختیار این برنامه قرار بگیرند. نباید کسی بدنبال وام بدود. این کار ها را باید از بالاسر و قبلا حل و فصل کرد. خوشبختانه در این دولت روابط خوب و همکاری تازه ای میان میراث فرهنگی و وزارت نیرو مثلا در مورد سد سیوند برقرار شدهو میتوان انتظار داشت میان نهاد های دیگری که به این امر مهم مربوط میشود نیز تعمیم پیدا کند. بدون آغاز این کار همه جانبه میان نهاد های مختلف و دیسیپلین های گوناگون و برنامه ریزی متمرکز، این کار میسر نیست و بهتر است شروع نشود . اما حالا که کارشروع شده و این سمینار میخواهد جنبه های اجرایی آنرا بررسی کند مثال قطار و ناهمگونی ها و مشکلات و برنامه ریزی برای حرکت آن میتوانداستعاره خوبی باشد. شاید این بار حاتمی کیا داستان این قطار رابه شکل فیلمی آموزشی در بیاورد.

 

پایان.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

انواع عضویت
پنل کاربری